تبلیغات
تازه كار " وبلاگی متفاوت و نو " - داستان کوتاه و جالب عقاب
عقاب

مردی تخم عقابی پیدا كرد و آن را در خانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه‌ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش او همان كارهایی را انجام می‌داد كه مرغها می‌كردند. برای پیدا كردن كرمها و حشرات، زمین را می‌كند قد قد می‌كرد و گاهی هم با دست و پا زدن بیسیار، كمی‌در هوا پرواز می‌كرد. سالها گذشت و عقاب پیر شد. 
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شكوه تمام، با یك حركت ناچیز بالهای طلاییش، بر خلاف جریان شدید باد پرواز می‌كرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش كرد و پرسید: این كیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این عقاب است- سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل مرغ زندگی می‌كرد و مثل مرغ مرد. زیرا فكر می‌كرد مرغ است.



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : 1392/11/18 | 00:32 | نویسنده : حمید بیاری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.