تبلیغات
تازه كار " وبلاگی متفاوت و نو " - داستان کوتاه نجار
نجار

نجار پیری بود كه می‌خواست باز نشسته شود. او به كار فرمایش گفت كه می‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگی بی دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد. كار فرما از اینكه دید كارگر خوبش می‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست كه به عنوان آخرین كار تنها یك خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول كرد اما كاملا مشخص بود كه دلش به این كار راضی نیست. او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده كرد و با بی حوصله‌گی به ساختن خانه ادامه داد.وقتی كار به پایان رسید، كارفرما برای وارسی خانه آمد. او كلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو. نجار یكه خورد. مایه تاسف بود. اگر می‌دانست كه خانه ای برای خودش می‌سازد، حتما كارش را به گونه ای دیگر انجام می‌داد.  




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : 1392/11/21 | 01:54 | نویسنده : حمید بیاری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.