تبلیغات
تازه كار " وبلاگی متفاوت و نو " - داستان کوتاه بهشت و جهنم

یک مرد روحانی به خدا گفت دوست دارم بهشت و جهنم را ببینم خداوند او را به سمت دو در راهنمایی کرد در اول جهنم بود و در سط انجا میز گرد بزرگی وجود داشت که بر روی ان انواع و اقسام میوه ها و غذاها و .... وجود داشت افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض احوال بودند در دست خود قاشقی داشتند با دسته های بسیار بلند که به بالای بازو هایشان وصل شده بود و هر کدام از انها  میتوانست خیلی زیاد بخورد اما از انجایی که این دسته ها از بازو هایشان بلند تر بود نمی توانستند دستشان را بر گردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند  خدا گفت جهنم را دیدی به بهش میرویم بهشت هم همان شرایط را داشت  ولی افراد انجا به اندازه کافی قوی و تپل و سرحال بودند و مگفتند و میخندیدند روحانی گفت نمیفهمم؟؟؟!!!!! خدا جواب داد ساده است فقط احتیاج به یک مهارت دارد میبینی اینها یاد گرفته اند به همدیگر غذا دهند ولی ادم های طمعکار تنها به خود فکر میکنند



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : 1392/12/11 | 01:29 | نویسنده : حمید بیاری | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.